259. خیریه
امروز بابایی مرخص شد و اومد خونه :) ولی هنوز معلوم نیست چی بوده! ایشالا که زودی خوب شه:*
شب حوصله م سر رفته بود گفتم بریم این خیریه هه که سر خیابون مامانی ایناس ... با ارش و مامانی رفتیم ... امیتیس کلی آتیش سوزوند یه بار هم نزدیک بود گم شه :( وااااای سکته کردم:(( یعنی در کسری از ثانیه دیگه نبود! آقاهه غرفه داره هم گفت باباش بردش!!! باباش کجا بود آخه؟؟؟ آرش هم سر پله ها وایساده بود یعنی اونجا هم نرفته بود ... خلاصه زیر یه میز پیداش کردیم! کلی گریه کردم اون وسطه! خدایا شکرت
آهان پوری بنایی و مانی رهنما و ژاله صامتی هم بودن که با پوری بنایی عکس هم انداختی :)
بعد رسیدیم خونه ی بابایی اینا ... از اسانسور که پیاده میشیم یه شیشه شکل در هستش که در واحد رو از راه پله جدا میکنه ... با ذوق دویدی طرفش و خیلی بدجور با کل بدن رفتی تو شیشه !!! خیلی قیافه ت بامزه بود حالا هم خنده مون گرفته بود و هم تو داشتی گریه میکردی دیگه! خلاصه که بابات اومد بردت تو !
حالا اتفاق بامزه شم بگم؛ ) رفته بودیم خیریه پسرخاله ی منم غرفه داشت و همبرگر و اینا داشتن ... بعد دیگه خوب تو رودربایستی رفتیم همبرگر گرفتیم ... امیر بنده خدا هم سنگ تموم گذاشت ... آرش هم هی میگفت اینجا چقدر ارزونه ! موقع حساب کردن نذاشت مامان حساب کنه و خودش رفت حساب کرد و اومد ... رفتیم خونه ... اشکان گفت همبرگر چند بود؟؟؟ گفتم ساده ش 7 تومن اون یکی مدلاش 12 تومن ... آرش اومده میگه چی میگی؟؟؟ 700 تومن و 1200 تومن بود!!! همه ش شد 3200 ههههه تازه سیب زمینی سرخ کرده ش 300 بود :)) بهش میگم آخه آرش جان سیب زمینی خام از 300 تومن بیشتره !!! خلاصههههه حالا داداش ما گیجه اون صندوقدار اونا جرا گیج زده دیگه خدا داند!!! دیگه خرید داریم هی میگیم آرش بره ... خوب خرید میکنه:)) حالا باید بریم بقیه پولشون رو بدیم:))



259. خیریه
